بالی برای پرواز...
همسفران کنگره 60 در نمایندگی شادآباد
روز  دوشنبه مورخ 94/2/14 از سری کارگاههای آموزشی کنگره 60 نمایندگی شادآباد با استادی   ایجنت محترم  جناب آقای  صادقی و نگهبانی خانم ژیلا و دبیری خانم فرحناز با دستور جلسه هفته راهنما راس ساعت 16 آغاز به کار نمود .

http://s6.picofile.com/file/8186714384/DSC_0097.jpg

 

 

خلاصه سخنان استاد:

من به نوبه ی خودم در ابتدا تبریک می گویم این هفته را به راهنمایان کنگره 60 به خصوص راهنمایان شعبه شادآباد ،چه در گروه خانواده وچه در گروه مسافران .
یکدستور جلسه کلیدی سالیانه دستور جلسه " راهنما وجایگاه " آن است که امروز در مورد آن صحبت می کنیم . اساس وکار درمان به واسطه وجود کمک راهنما است . چه از لحاظ صور آشکار و ظاهری  و چه از لحاظ  صور پنهان . وقتی مسافری که خواهان رهایی است به رهایی می رسد در ادامه راه باید به جایگاه کمک راهنمایی نیز برسد تا پروسه درمان را کامل کند البته  در بخش همسفران هم همینطور است .

 


موضوعات مرتبط: گزارش جلسه
برچسب‌ها: گزارش جلسه , کارگاه آموزشی همسفران , شعبه شادآباد , کنگره 60

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵ | | نویسنده : همسفر عاطفه |

 

با سلام خدمت شما راهنمای ارجمند خانم نظامی

از شما ممنونم که این فرصت را در اختیار من گذاشتید تا هم به خودم خدمت کنم و هم بتوانم مروری بر گذشته داشته باشم.به نظر من همه افراد به نوعی در گرفتن آموزش وعملی کردن آن هستند .چرا که هر انسانی باید با خودش مقایسه شود.منهم موفقم چراکه در مقایسه با دیروز امروز حس بهتری دارم باانسان های اطرافم بهتر کنار می آیم ومحبت درونم بیشتر شده است.

1-به عنوان سوال خواهش میکنم بفرمایید آیا شما در زمان ورود به کنگره حالتان خوب و بر رفتار خود کنترل داشتید؟ چون بعضی از ما این بهانه را داریم که حالمان خیلی خراب است و هیچکس به اندازه ما رنج نکشیده و چون تخریب بالایی داریم برای کوتاهی های خودمان بهانه تراشی میکنیم ؟ 

مطمئنا حالم خیلی خوب نبوده چرا که کنگره مخصوص دردمندان است .به فرمایش آقای امین اصولا کنگره وآموزش های آن بیشتر به درد کسانی می خورد که خیلی از زندگی لذت نمی برند وبا آمدن به کنگره و فراگیری علم زندگی ، حالشان بهتر می شود پس منهم از این قضیه مستثنا نبودم و حالم گاهی اوقات خوب نبودو بیشترین مساله من جهان بینی تاریک من بود .

2-آیا شما در بدو ورود به کنگره با ایمان به کنگره وارد شدید و سیستم کنگره را قبول داشتید؟ 

با ورود به کنگره وگذراندن چند جلسه ، من روش dst را هم در مورد جسم وهم در مورد روان وجهان بینی کاملا پذیرفتم ایمان آوردم چرا که راه های زیادی را تجربه کرده بودیم در واقع زمان رو در نظر نمی گرفتیم این روش عاقلانه ترین راه برای هر تغییری هست .

 3-مسافر شما ازهمان اوایل شما رابه عنوان یک همراه و همسفر درک می کرد یا به نوعی می توان گفت شما با خیالی آسوده در جلسات شرکت می کردید؟ 

مسافران با توجه به فلز وجودشان با هم متفاوت هستند واین مسئله طبیعی است که هر همسفری فراز و فرود رادر سفر تجربه کند از آنجاییکه مسافر من برادرم بود من وهمسر فرزندش وخواهر دیگرمان در ابتدا به خاطر او ودر ادامه به خاطر خودمان به کنگره آمدیم و مسافرمان باآمدن ما مشکل نداشته هر چند گاهی خودشان در رفت و آمد کاهلی میگردند. 

4-شما قبل از ورود به کنگره فردی اهل مطالعه بودید ؟

به جرات میتوانم بگویم بله اهل مطالعه بودم وبه صورت شاخه شاخه کتاب های مختلفی را مطالعه میکردم وبيشتر کتاب های روانشناسی را مطالعه میکردم.

5-آیا در سفر اول برنامه ی منظمی برای مطالعه جزوات کنگره و گوش دادن به سی دی ها داشتید روزانه این کار را انجام می دادید در سفر دوم به چه صورت عمل می کردید؟

هر روز یک سی دی گوش می دادم جزوات جهان بینی را بارها وبارها مطالعه کردم بدون اینکه راهنمایم دستور خاصی برای لژیون بدهند تمام سی دی های آقای مهندس وآقای امین را گوش میکردم ولذت می بردم و به این نتیجه رسیدم که باید از تعداد آن بکاهم وبه کیفیت آن بپردازم وامروز داشته باشم.

6-مسافرشما عامل مهمی در انتخاب و تصمیم شما برای راهنما شدن بودن؟

نه واقعا .بعد ازمدتی عشق به ادامه راه وبهتر شدن حالم وبه نوعی عشق به انتقال این حال خوب به دیگران باعث شد از صمیم قلب بخواهم راهنما شوم!

7-آیا در طول سفر اول و دوم شما دغدغه مالی داشتید چگونه آن را کنترل کردید؟

من دغدغه مالی نداشتم!

8-آیا شما در مسیر خدمت کردن درمانگاه راهنما و همچنین زمانی که برای این خدمت آماده می شدید مشکلات خانوادگی و دیگر موانع را داشتید چگونه آن ها را پشت سر گذاشتید؟

هیچ مشکلی نبود .راستش را بخواهید فقط عشق به انجام و راهنما شدن در خاطرم مانده است.من فقط مشکل ساعت کاری را داشتم به این نحو که بعد از محل کارم که به خانه می رفتم خسته بودم و نمی توانستم مطالعه کنم که باعث شد مدتی مرخصی بگیرم.

9-شما به عنوان یک فرد موفق برنامه ی منظم در دستور کارتان برای تبدیل دانایی خود به دانایی موثر داشته اید؟

نمی شود خود را در قالب قرار داد وبرنامه ریزی کرد.بعضی مسائل قابل برنامه ریزی کردن نیستند ولی فکر کنم جایگاه کمک راهنمایی برای من باعث شد که بتوانم به آنچه می گویم عمل کنم وی حداقل سعی خود را انجام دهم.

10-دلیل یا دلایل اصلی شما در موفقیت و خودسازی چه فاکتورهایی بوده اند؟

خواست قوی ، اجازه تغییر باورهای قدیمی ، تغییر باورهای قدیمی ، تغییر نگاه وجهان بینی وتمرین وتمرین وتمرین آموزش، تجربه، تفکر 

11-شما در این مسیر چگونه برنامه خانه و خانواده را تنظیم می کردید؟

بودن در محیط کنگره ، انرژی انسان را زیاد می کند .بطوریکه من سعی می کردم هم کارهای خانه وهم محل کارم و هم مطالبی را که باید در لژیون بحث شود را هماهنگ با هم آماده کنم.

12- لطف کنید چند رهنمود برای همسفران کنگره چه سفر اولی و چه سفر دومی بیان کنید و برای کسانی که قصد دارند در جایگاه کمک راهنمایی خدمت کنند چه توصیه ای دارید؟از شما راهنمای ارجمند و گرامی نهایت تشکر و سپاس گزاری را می نمایم. امیدوارم در تمام مراحل زندگی شاهد موفقیت روز افزون شما باشم .سلامتی وشادمانی آرزو و دعای من برای شما باشد.با تشکر از شما سرور ارجمند

چرا که آنانی که مشتاق رسیدن هستند می رسند حتی اگر جام هایشان خالی یا نیمه پر باشند.در جواب سوال هایشان در مورد خودم نکاتی را عنوان نمودم .اول باید تکلیفتان با خودتان روشن باشد .آیا واقعا می خواهید کمک راهنما شوید ؟ باید حس کمک راهنما شدن را داشته باشید و در جهت حس خود اقداماتی را انجام دهید .تلاش کنید مطالعه کنید وبايد رهجو وجوینده باشید. در ادامه آنچه باید بشود می شود خداوند از بندگانش حمایت می کند وسيستم کائنات را طوری طراحی کرده که انسان ها را به خواسته خودشان بر ساند.

خانم فاطمه امیدوارم شما هم باتلاش وپشتکار به جایگاه خدمت برسید.جایگاه ها تفاوتی با هم ندارند چرا که ممکن است اثر گذاری تزکیه ی یک چای با لبخند به دست مادری دردمند دادن به مراتب بیشتر ازسالها در جایگاه دیگر خدمت کردن  باشد.گاهی مسائل آنطور که به نظر می آیند نیستند!

خداوند به همه ما چشمی بینا ، گوشی شنوا وزبانی که فقط برای او باز شود، عنایت فرماید .باز هم ممنونم موفق باشید.

 

تهیه گزارش از خانم فاطمه از لژیون خانم صبا هاشمی


موضوعات مرتبط: مصاحبه با همسفر
برچسب‌ها: اعتیاد , درمان , کنگره 60 , رهایی , هفته راهنما

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ | | نویسنده : همسفر اکرم |
به نام خداوند مهربان آسمانها وزمین   ، به نام او که آرامش دلهاست 

بچه که بودم در یک خانواده معمولی بزرگ شدم ، سه برادر ویک خواهر  داشتم . مادر مریض احوالی داشتم که بیشتر اوقات یا بیمارستان بود یا در خانه بستری بود وتمامی امورات زندگی بردوش پدرم بود ما که هر چی می خواستیم به پدرمان می گفتیم واو باروی باز تهیه می کرد پدرم مرد زحمتکشی بود کار گر کارخانه ماشین سازی بود . صبحها که هوا تاریک بود از خانه بیرون می رفت وبعداز ظهرها که تعطیل می شد در یک مغازه ای مشغول به کار می شد آخه پدر من یک صافکار ماشین بود .

وقتی که شب به خانه می آمد اگر ما بیدار بودیم می گفت که چای می خواهد وقتی که ما جای را می آوردیم از خستگی خوابیده بود یا شبها وقتی از سرکار می آمد ما همه خواب بودیم . یعنی آنقدر پدر زحمتکش بود که در تاریکی صبح می رفت و  در تاریکی  نیمه شب به خانه می امد من بعضی وقتها به دستهای پدرم نگاه می کردم که انگشتانش ترک خورده بود وآنقدر خشک می شد که از ترکها خون می آمد . نمی دانستم که چرا پدرم آنقدر کار می کند اما وقتی بزرگتر شدم دیدم که پدر ستون خانواده است وهمه به او تکیه دارند تا به حالا هم که مشکلات زندگی من را پدرم به همراه من به دوش می کشد . نمی دانم چه طور از زحمات پدر زحمتکشم تشکر کنم . چون بزرگترین نعمت الهی است که خداوند به ما داده است فقط می توانم بگویم :پدر جون وعمر منه ، پدر قطره ای از روح خدای منه   ، پدر روشنی چشم وچراغ زندگی منه وبوسه می زنم بر دستهای پینه بسته او ...

تقدیم به پدر های زحمتکش  ،       خدا سایه پدران را از سر ما کم نکند و خداوند پدران از دنیا رفته را مورد لطف ورحمت خودش قرار ده.        آمین یا رب العالمین 

نویسنده: همسفر فریبا 

 

منبع :وبلاگ همسفر ترانه حیدری


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: دلنوشته ای برای پدر , کنگره 60 , اعتیاد

تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ | | نویسنده : همسفر عاطفه |
 

سوم فروردین 94 ، ساعت 4 بعدازظهر بود ، باران نم نمک می بارید به همراه خواهرم راهی مزار شدم . سالی یکبار و شاید هم دو بار مزارش را با آب می شستم و ساعتی با او درد دل می کردم . یک سالی بود که از او دور بودم . فکر زیارت دوباره اش باعث شده بود گامهایم را سریعتر بردارم . 

همیشه اینگونه بود ، حسی مرا به سویش می کشید . بیانش سخت است ، آن لحظه را نمی توانم به قلم آورم . بغض گلویم را می فشارد به زحمت جلوی ریزش اشکهایم را می گیرم . شنیده اید : مرگ برادر مرده را برادر مرده میداند ؟ احساسم را فقط کسانی درک می کنند که پدرشان را از دست داده اند . بالای مزارش که می رسم با دیدن نامش اشکهایم سرازیر می شود و در اینجا دیگر سدی برای اشکهایم نیست . کنار مزارش می نشینم ، حرفهای یک ساله ام را که چون کوه بر سرشانه هایم سنگینی کرده بود به او می گویم :

سلام آقا ، این بار حالم خوبه ، یادته دفعه پیش که اومده بودم چقدر التماست کردم که کمکم کنی ؟! یادته ازت خواستم صدامو پیش خدا ببری ؟! یادته ساعتها اینجا نشستم از غصه هام برات گفتم ؟ آقا اومدم بگم اینبار حالم خوبه ! نمی پرسی چرا سال تحویل پیشت نبودم ؟ نمی پرسی چرا دیر اومدم ؟ آقاجون ، ی آقایی اومده دستامو گرفته ، اومده مثل باد ، مثل بارون غصه ها مو شسته برده ، بعد از سال تحویل رفتیم دیدن آقا ، آقا جون کاش بودی ، کاش بودی و می دیدی چه صف طولانی درست کرده بودند اونایی که زندگیشون رو مدیون آقا بودن . 

آقا ، دستام خالی بود ، خالی خالی . اما دلم پر از عشق به او بود ، دلم می خواست به پاس تشکر از او و خانوادش هدیه ای تقدیم می کردم اما دستانم پر از خالی بود . او آرامش رو به زندگیم برگردوند اما من چیزی نداشتم تقدیمش کنم . آخه مگه میشه جبران کرد ؟ مگه میشه برای زحماتش مقیاسی انتخاب کرد؟ دوست داشتم تمام وجودش رو گلبارون کنم ، اما دستام خالی بود . آقا دیگه نگرانم نباش ، آسوده بخواب ! اینجا کسی هست که دستامو بگیره ، اینجا کسی هست که غصه هام رو بشنوه ، راه جلوی پام بذاره .

آقا دیگه همه چیز آرومه ، ممنونم که صدام رو به گوش خدا رسوندی ، آقا جون من میرم اما شاید نتونم بیام پیشت ، دوست دارم بدونی همیشه بیادتم  ، بابایی روزت هم مبارک ببخش که یک ماه زودتر بهت تبریک می گم آخه اون روز ازت دورم .

دلم آروم گرفت ، با پدر خداحافظی کردم و از اونجا دور شدم . روی سخنم باشماست ، اما نمی دونم چی خطابتون کنم ؟ آقای مهندس دژاکام ! مسافر حسین ! آقای دکتر ! بنیان کنگره 60 ! و یا پدر کنگره 60! آری آقا ، اجازه بدهید با رسیدن روز پدر شما را پدر خطاب کنم که مثل یک پدر تکیه گاهمان بودی ، شاید در کنارمان نیستید ! شاید هر روز نمی بینیمتان و شاید مستقیم از تربیت پدرانه تان برخوردار نمی شویم ، اما با شنیدن سی دی های آموزشتان ادب می آموزیم و رشد می کنیم . 

پدر به نیابت ازهمسفران و مسافران کنگره 60 این روز قشنگ را با یک دنیا عشق و محبت و هزاران هزار سبد گلهای خوش بو و زیبای بهشتی ، به شما تبریک می گویم و برایتان عمر نوح آرزومندم 

روزتان مبارک پدر 

                                                                                                                               پایدار باشید

منبع : وبلاگ همسفر رموزی


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: دلنوشته , روز پدر , کنگره 60

تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ | | نویسنده : همسفر عاطفه |
 

سلام پدر:

روزت مبارک

حال همه ی ما خوب است خوب . اما تو باور نکن .دلمان برای دیدارت تنگ است تنگ .....

یادت را به شمعدانیها پیوند زده ام هیچگاه زرد نخواهد شد ,همیشه سبز , همیشه پر گل

گلدانی از یادت , خاطراتت, حرفهایت,نگاهت, صدای خنده هایت و ازطاقتت بر طاقچه ی خیالم است .

                                                     چه صبور بودی و چه مهربان .

یادت در این روزها گرامی و روحت شاد

برای شادی روح همه ی پدران خفته در آغوش خاک

 

منبع : وبلاگ خانم شهین صدوقی

 


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: دلنوشته , روز پدر , کنگره 60

تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ | | نویسنده : همسفر عاطفه |

خدا، بهشت، جهنم، خوبی، بدی، راستی، کژی،نماز، روزه، گناه، ثواب، عِقاب... مفاهیمی که خیلی زود با آن ها آشنا شدم. سجود و پرستیدن خدا، سر به آسمان بلند کردن و نجوای بی صدا، آه کشیدن و اشک ریختن، روزه گرفتن و گوش سپردن به نیایش های بامدادان و شامگاهان، جزو اولین خاطرات دوره ی خردسالی و کودکی ام است ...

راز و نیاز، خواستن و گاهی رسیدن و گاهی نرسیدن، آمال و آرزوهای محقق شده و نشده، طلبیدن، عطشِ خواستن، جستجوی نافرجام عشق، چشم انتظار آینده بودن، قلب شکسته، حمل باری به وسعت زندگی های مکرر و فارغ نشدن از آن ها و ... باری به هر جهت. قالب های تعریف شده و شرط و شروط های نامحدود و بی انتهایم، ریشه های مرا در میان سنگلاخی زمخت اسیر ساخته بود. 

من موجودی شرطی با اختیارات تعریف شده بودم. من خدا را تنها و تنها از دریچه ای کوچک، به اندازه ی حقارت خواسته های بی اهمیتم می خواستم. خدا برای من، تنها، فرشته ی استجابت آرزوهایم بود که من، عروسک چوبین و بی قرار، در حسرت آدم شدن، او را تنها برای لحظات ترس و نجات می خواستم. در کام طوفان، بی ایمان و مضطرب و سرگردان؛ بنده ای بی بند عشق و  معلق در خلا وجودی خود ... 

پس کو آن اشرف مخلوقات خداوند؟! پس کو آن کرامات انسانی و خلیفت اللهی؟!

«والفجر؛ واللیل اذا یسر ... »

اعتیاد همسر، دروازه ی کشف حقایق زندگی ام بود و تو راهنمای عزیزم، ید بیضا حیاتم بودی و من اعجاز عشق الهی را در دستان پر مهر تو یافتم.

راهنمای عزیزم، وجود پرمهرت پلی بود تا از ورای توده های ابر و مه و دود، قصری با برج های بلند در برابرم نمایان شود. نظاره گر عبورم بودی از منجلاب پوچی و نیستی تا مدخل دروازه های نور و سعادت و صعود. 

و خوشی و سرمستی ات، راهنمای عزیزم، افزودن مسافری به مسافران آسمان بود.

ره نمای مسیر سبز عشق

عشق و محبت الهی تا ابد در قلب مهربانت، پاینده ... 

(هدف ما افزودن مسافرین آسمان هاست؛ باید ابتدا قبول نمود و سپس سفر . ما در حرکتیم مانند ذرات پوش ها و به قول شما بادکنک ها، اما وجود داریم گرچه نمی بینید. آرزوی ما باز شدن دریچه چشم دیگر شماست که با جسم و چشم های بسته ما را مشاهده نمایید پس حرکت اول با شماست ما شما را یاری می نماییم هر قدر خود را قوی بدارید و به امواج موجود در بعدهای دیگر می پیوندید که پس از جدایی با بودن در مکان های تعیین شده به بودن بُعد خود بسیار کمک می نمایید. در سفر با اراده باید مقصد از پیش معلوم باشد. برای رسیدن به قصری که با برج های مرتفع ساخته شده و درب آهنین و محکم دارد و به روی شما بسته است، باید فکر عاقلانه و بهتری بنمایید که بدون از دیوار بالا رفتن به آن جا برسید. ما انسان های صدیق را همیشه یاری می نماییم و به طور القا در تصمیمات آن ها دخالت می کنیم تا اسیر نیروهای مرزی نشوند و این شاید کمترین کار و بیشترین مورد باشد. «سردار»)

 

همراه با عشق و احترام، همسفر اکرم

منبع: وبلاگ همسفر آرزو خلجی


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: اعتیاد , درمان , کنگره 60 , رهایی , هفته راهنما

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ | | نویسنده : همسفر اکرم |

روز راهنما ,  روز تشکر و قدردانیه. روز سپاس ازراهنماهای عزیزمونه که برای ما خیلی زحمت

می‏کشند؛ راهنماهایی که تمام وقت خودشون رو برای کمک به ما همسفرها و مسافرها ، صرف می‏کنن

و با تلاش زیاد، به ما کمک می کنند که از جهل و نادانی خودمون فاصله بگیریم و زندگی که خودمون , با دستهای خودمون تبدیل به جهنم کرده ایم را درست کنیم

ما سفرمون رو شروع کردیم و راهنمای عزیزمون همیشه در کنارمان می ماند و با صحبت هاش , با راهنماییهای خوبش به ما کمک می کنه که نور ایمان در دلامون روشن بشود و دوباره امیدوارانه به زندگی نگاه کنیم

واین هفته , هفته راهنماست .

هفته این فرشتگان زمینی است که عشقشان را بلا عوض به ما نثار می کنند . آرزوی همه راهنماها , آرامش و خوشبختی ماست

راهنمای خوبمان , سرکار خانم شهین ,این هفته , هفته راهنماست . هفته شماست , شما که تمام وقت خود را صرف کمک به ما می کنید . عشق و خوبی و بخشش شما ستودنی است . چه خوب که هستید و می توانیم به شما  تکیه کنیم

این هفته را از طرف همه خواهر لژیونی هایم به شما و کلیه کمک راهنماهای کنگره تبریک می گوییم و برای شما بهترین ها را از ایزد منان خواستاریم .

منبع: وبلاگ همسفر صدوقی


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: اعتیاد , درمان , رهایی , کنگره 60 , هفته راهنما

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ | | نویسنده : همسفر اکرم |