بالی برای پرواز...
همسفران کنگره 60 در نمایندگی شادآباد 
لینک های ویژه

روزها به همین منوال گذشت تا این که به شب قبل از استادی رسیدم ، اطلاعات و مطالب گوناگون را جمع آوری کرده بودم ، قسمتهایی که تکراری بود را جدا کردم ، مثالها و مطالبی را که دوست داشتم عنوان کنم ، یکجا گرد آوردم  و حالا مانده بودم که چگونه این مطالب را دسته بندی کنم ، که یک رابطه خوبی داشته باشد و چگونه با مقدمه ای جذاب ذهن ها را مشتاق شنیدن کنم ،  چگونه مطالب را بازاریابی کنم تا هر کسی که مخاطب است نیاز به درک درجه فرماندهی و فرمانبرداری خود در رفتارهای و ارتباطات درونی و اجتماعی خود ضروری تشخیص دهد ، و تفکر فرمانده و فرمانبردار بهتری بودن را تقویت کنم و یا چگونه بر مطالب فرماندهی کنم که بیشترین بازدهی را داشته باشد .

شمارش معکوس آغاز شده بود ، هرچه به زمان جلسه نزدیکتر می شدم ، تمرکزم کمتر می شد و کم کم آشفتگی و پریشانی به سراغم آمد ، دوست نداشتم این ترسها و نگرانیها از عمق به سطح نفوذ کند واطرافیانم متوجه اضطرابم بشوند ، ولی چشمتان روز بد نبیند ، موقع آشپزی نزدیک بود که با چاقو انگشتم را قطع کنم ، لیوان از دست افتاد و شکست و عجیب این انرژی داشت مرا ضربه فنی می کرد . خدایا کمکم کن .... خدایا نشانه ای ، پیامی ، کمکی ، الان چگونه بر احساسات پریشان خود مدیریت کنم من الان به تمرکز و آرامش بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارم ، وقتی می خواستم متن سخنانم را با خودم تکرار کنم ، رشته کلام از دستم خارج می شد ، با خودم گفتم منو باش می خوام از فرماندهی صحبت کنم ، در صورتی که خودم بر مطالبی که می خواهم بگویم فرمانده نیستم ... دوباره استرس به سراغم آمد ، خدایا کمکم کن ، دیگر آرزوهای معکوس در ذهنم شکل گرفت ، کاش جلسه تشکیل نشود ، کاش یه بلایی سر من بیاید تا نتوانم در جلسه حضور پیدا کنم ، ولی هیچ فایده ای نداشت و زمان به سرعت می گذشت . من ترس از جمع را در خودم تجربه کرده ام ، در جمعهای زیاد توانایی صحبت کردن ندارم ، بارها به خاطر همین مسئله در دانشگاه از ارائه دادن مطالب طفره رفتم و شاید همین ضعف و ناتوانی خیلی جاها جلوی پیشرفت مرا گرفته است ، و درست با تجربه استادی می خواستم در دل این ترس بروم ، نمی دانستم به چه نیرویی متوسل شوم ، ناگهان جملاتی را که چند روز پیش از یک کارشناس مذهبی در تلویزیون شنیدم به یاد آوردم ، می گفت اگر کارهایتان را برای خداوند انجام دهید ، بازخورد آن دیگر شما را نگران نمی کند ، اگر به خاطر خداوند بخشش  و محبت  داشته باشید ، عکس العملهای دیگران برایتان کم اهمیت می شود ، و این جرقه ای در ذهنم زد که این استادی را با توکل به  خداوند انجام دهم ، وقتی این خدمتم را تقدیم او کردم ، آرامشی عجیب در ذهن و جسمم جاری گشت ، .... راحت شدم .

          در یکی از کلاسها ، استادم گفت برای این که مطلبی را برای شما ارائه دهم ، تقریبا از دو ساعت قبل ذهنم را از راهزنهایی که در مسیرش قرار می گیرند دور می کنم ، و در یک اتاقی بدون موبایل ، تلفن و گفتگو با کسی به جمع بندی و تحلیل مطالب در ذهنم می پردازم تا با کیفیت بهتری به شما خدمت کنم . من هم به  منظور  مدیریت ذهنم ، موبایلم را خاموش کردم و سعی کردم تا دو ساعت دیگر که جلسه آغاز می شود خودم را مصون بدارم از این راهزنهای بی ادب وقت نشناس  !

چشمتان روز بد نبیند ، موردهایی برایم پیش می آمد که در مواقع معمولی حتما عصبانی می شدم ولی این بار به خاطر تاثیر کلامم و تجربه فرماندهی خوب ، آرام از کنار آن ها می گذشتم ، به تقاضاهای وسواس گونه دخترم پاسخ می دادم تا او هم آرام شود ، در مسیر حرکت به سمت کنگره  ، راننده بحثهایی می کرد که اگر فکرم را به آن مشغول می کردم ، از مطالبی که می خواستم ارائه دهم فاصله می گرفتم ، شاید این هم یک جور راهزنی است ، کرایه را بیش از عرف گرفت ، باز گذشتم . زیرا به انرژی ام احتیاج داشتم .

با نام خدا وارد کنگره شدم  ، از در کنگره که داخل شدم گفتم کنگره کمکم کن ، با استقبال پر مهر مرزبانان محترم و تعدادی از هم لژیونی هایم روبرو شدم و موجی از خوبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت ، با اجازه نگهبان در جایگاه نشستم تا به فضا و مکان و نوشتارها احساس بهتری برقرار کنم . دوباره از ذهن و فکرم کمک خواستم تا از من فرمانبرداری کنند و با متانت همراه من باشند نه گستاخانه به این سو و آن سو بدوند !

از نگهبان پرسیدم من چقدر زمان برای صحبت کردن دارم ، گفت ده دقیقه ، باتعجب گفتم : چرا اینقدر زیاد ، ته دلم دوست داشتم بگوید یک دقیقه ، دو دقیقه و یا کلش پنج دقیقه ، .... تا زودتر راحت شوم ، ولی ده دقیقه خیلی زیاد بود برای منی که فکر نگاه کردن به جمعیت لرزه بر تمام بدنم می انداخت حالاباید ده دقیقه در مقابل آنها صحبت کنم .

نگهبان گفت خیلی زیاد است ؟ یاد جمله ای افتادم که شخصی از دیگری پرسید : به استفاده از اسلحه اعتقاد داری ، شخص مقابل پاسخ داد بستگی دارد به این که در کدام سوی آن ایستاده باشم . برای من این زمان طولانی می نمود ولی شاید برای دیگران نه .

بالاخره جلسه آغاز شد با کمی توپوق زدن آغاز کردم  ، نوشتارها یکی یکی خوانده می شد و من گارد گرفته بودم که اصلاٌ نترسم و هیچ دلهره ای نداشته باشم ، هرچه بادا باد ، در یکی از نوشتارها به نیروهای الهی اشاره داشت و کسانی که به این نیروها اعتقادی ندارند ، در درون فریاد زدم ، نیروهای الهی من به شما اعتقاد دارم و به یاری و همراهی شما نیازمندم ، یاریم کنید ، و چند ثانیه بعد نوبت صحبتهای من بود  ، سه ، دو و یک .

شروع کردم و مطالب را همانطور که در ذهنم طبقه بندی کرده بودم بیان کردم ، البته بعضی از نکته ها و مثالهایی را که یادداشت کرده بودم به خاطر نیاوردم و به متن تهیه شده هم نگاه نکردم ، تا اینکه زمزمه نگهبان در گوشم را شنیدم که گفت : زمان تمام شد . خیلی خوشحال شدم و با خواندن پیامی به صحبتهایم پایان دادم ، باورم نمی شد که اینقدر که من فکر می کردم سخت نباشد ، تازه دلنشین و شیرین هم بود ، صدای تشویقها چه موسیقی دلپذیری را می نواخت ، چه احساس تازه ای در من جان گرفت ، کنگره تو را سپاس که در سایه تو من چنین احساسات آسمانی را تجربه می کنم . تک تک مشارکتها را با عشق گوش می کردم و از همه آنها آموزش می گرفتم . با مشارکت راهنمای عزیزم ، اشک در چشمانم حلقه زد .

موقع دعای پایان جلسه ، واقعا نمی دانستم چه دعایی کنم بهتر از این که بودن در کنگره را از دست ندهم .

کنگره 60 عزیزم !  از این که به من فرصت خدمتگزاری دادی از تو و نگهبان و دبیر جلسه و همه خدمتگزارانت سپاسگزارم

امیدوارم همه آنهایی که به دنبال حال خوش هستند ، کنگره را بیابند .


برچسب‌ها: کنگره60, درمان, رهایی, فرق نگاه, برگرفته ها
[ چهارشنبه 1392/01/21 ] [ 19:7 ] [ همسفر اکرم ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من یک همسفرم.
شاید بگویی همسفر چیست.از معنی آن پیداست همراهی یک مسافر در یک سفر.اما سفری که ما در آن همسفر هستیم،یک سفر ساده از یک شهر به شهر دیگر نیست.همراهی یک مسافر غرق در تاریکی اعتیاد است.سفری است از سمت ظلمت به نور از حقارت به سرفرازی و از تاریکی اعتیاد به روشنایی رهایی از آن.
ما هم مثل مسافران پا به پایشان سفر میکنیم تا هر دو از این گذرگاه سخت بگذریم و به سلامت و کمک هم از نو بسازیم.
اگر تو هم مثل ما قصد سفر داری محکم باش و در کنار من و ما بمان...