روزها به همین منوال گذشت تا این که به شب قبل از استادی رسیدم ، اطلاعات و مطالب گوناگون را جمع آوری کرده بودم ، قسمتهایی که تکراری بود را جدا کردم ، مثالها و مطالبی را که دوست داشتم عنوان کنم ، یکجا گرد آوردم  و حالا مانده بودم که چگونه این مطالب را دسته بندی کنم ، که یک رابطه خوبی داشته باشد و چگونه با مقدمه ای جذاب ذهن ها را مشتاق شنیدن کنم ،  چگونه مطالب را بازاریابی کنم تا هر کسی که مخاطب است نیاز به درک درجه فرماندهی و فرمانبرداری خود در رفتارهای و ارتباطات درونی و اجتماعی خود ضروری تشخیص دهد ، و تفکر فرمانده و فرمانبردار بهتری بودن را تقویت کنم و یا چگونه بر مطالب فرماندهی کنم که بیشترین بازدهی را داشته باشد .

شمارش معکوس آغاز شده بود ، هرچه به زمان جلسه نزدیکتر می شدم ، تمرکزم کمتر می شد و کم کم آشفتگی و پریشانی به سراغم آمد ، دوست نداشتم این ترسها و نگرانیها از عمق به سطح نفوذ کند واطرافیانم متوجه اضطرابم بشوند ، ولی چشمتان روز بد نبیند ، موقع آشپزی نزدیک بود که با چاقو انگشتم را قطع کنم ، لیوان از دست افتاد و شکست و عجیب این انرژی داشت مرا ضربه فنی می کرد . خدایا کمکم کن .... خدایا نشانه ای ، پیامی ، کمکی ، الان چگونه بر احساسات پریشان خود مدیریت کنم من الان به تمرکز و آرامش بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارم ، وقتی می خواستم متن سخنانم را با خودم تکرار کنم ، رشته کلام از دستم خارج می شد ، با خودم گفتم منو باش می خوام از فرماندهی صحبت کنم ، در صورتی که خودم بر مطالبی که می خواهم بگویم فرمانده نیستم ... دوباره استرس به سراغم آمد ، خدایا کمکم کن ، دیگر آرزوهای معکوس در ذهنم شکل گرفت ، کاش جلسه تشکیل نشود ، کاش یه بلایی سر من بیاید تا نتوانم در جلسه حضور پیدا کنم ، ولی هیچ فایده ای نداشت و زمان به سرعت می گذشت . من ترس از جمع را در خودم تجربه کرده ام ، در جمعهای زیاد توانایی صحبت کردن ندارم ، بارها به خاطر همین مسئله در دانشگاه از ارائه دادن مطالب طفره رفتم و شاید همین ضعف و ناتوانی خیلی جاها جلوی پیشرفت مرا گرفته است ، و درست با تجربه استادی می خواستم در دل این ترس بروم ، نمی دانستم به چه نیرویی متوسل شوم ، ناگهان جملاتی را که چند روز پیش از یک کارشناس مذهبی در تلویزیون شنیدم به یاد آوردم ، می گفت اگر کارهایتان را برای خداوند انجام دهید ، بازخورد آن دیگر شما را نگران نمی کند ، اگر به خاطر خداوند بخشش  و محبت  داشته باشید ، عکس العملهای دیگران برایتان کم اهمیت می شود ، و این جرقه ای در ذهنم زد که این استادی را با توکل به  خداوند انجام دهم ، وقتی این خدمتم را تقدیم او کردم ، آرامشی عجیب در ذهن و جسمم جاری گشت ، .... راحت شدم .

          در یکی از کلاسها ، استادم گفت برای این که مطلبی را برای شما ارائه دهم ، تقریبا از دو ساعت قبل ذهنم را از راهزنهایی که در مسیرش قرار می گیرند دور می کنم ، و در یک اتاقی بدون موبایل ، تلفن و گفتگو با کسی به جمع بندی و تحلیل مطالب در ذهنم می پردازم تا با کیفیت بهتری به شما خدمت کنم . من هم به  منظور  مدیریت ذهنم ، موبایلم را خاموش کردم و سعی کردم تا دو ساعت دیگر که جلسه آغاز می شود خودم را مصون بدارم از این راهزنهای بی ادب وقت نشناس  !

چشمتان روز بد نبیند ، موردهایی برایم پیش می آمد که در مواقع معمولی حتما عصبانی می شدم ولی این بار به خاطر تاثیر کلامم و تجربه فرماندهی خوب ، آرام از کنار آن ها می گذشتم ، به تقاضاهای وسواس گونه دخترم پاسخ می دادم تا او هم آرام شود ، در مسیر حرکت به سمت کنگره  ، راننده بحثهایی می کرد که اگر فکرم را به آن مشغول می کردم ، از مطالبی که می خواستم ارائه دهم فاصله می گرفتم ، شاید این هم یک جور راهزنی است ، کرایه را بیش از عرف گرفت ، باز گذشتم . زیرا به انرژی ام احتیاج داشتم .

با نام خدا وارد کنگره شدم  ، از در کنگره که داخل شدم گفتم کنگره کمکم کن ، با استقبال پر مهر مرزبانان محترم و تعدادی از هم لژیونی هایم روبرو شدم و موجی از خوبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت ، با اجازه نگهبان در جایگاه نشستم تا به فضا و مکان و نوشتارها احساس بهتری برقرار کنم . دوباره از ذهن و فکرم کمک خواستم تا از من فرمانبرداری کنند و با متانت همراه من باشند نه گستاخانه به این سو و آن سو بدوند !

از نگهبان پرسیدم من چقدر زمان برای صحبت کردن دارم ، گفت ده دقیقه ، باتعجب گفتم : چرا اینقدر زیاد ، ته دلم دوست داشتم بگوید یک دقیقه ، دو دقیقه و یا کلش پنج دقیقه ، .... تا زودتر راحت شوم ، ولی ده دقیقه خیلی زیاد بود برای منی که فکر نگاه کردن به جمعیت لرزه بر تمام بدنم می انداخت حالاباید ده دقیقه در مقابل آنها صحبت کنم .

نگهبان گفت خیلی زیاد است ؟ یاد جمله ای افتادم که شخصی از دیگری پرسید : به استفاده از اسلحه اعتقاد داری ، شخص مقابل پاسخ داد بستگی دارد به این که در کدام سوی آن ایستاده باشم . برای من این زمان طولانی می نمود ولی شاید برای دیگران نه .

بالاخره جلسه آغاز شد با کمی توپوق زدن آغاز کردم  ، نوشتارها یکی یکی خوانده می شد و من گارد گرفته بودم که اصلاٌ نترسم و هیچ دلهره ای نداشته باشم ، هرچه بادا باد ، در یکی از نوشتارها به نیروهای الهی اشاره داشت و کسانی که به این نیروها اعتقادی ندارند ، در درون فریاد زدم ، نیروهای الهی من به شما اعتقاد دارم و به یاری و همراهی شما نیازمندم ، یاریم کنید ، و چند ثانیه بعد نوبت صحبتهای من بود  ، سه ، دو و یک .

شروع کردم و مطالب را همانطور که در ذهنم طبقه بندی کرده بودم بیان کردم ، البته بعضی از نکته ها و مثالهایی را که یادداشت کرده بودم به خاطر نیاوردم و به متن تهیه شده هم نگاه نکردم ، تا اینکه زمزمه نگهبان در گوشم را شنیدم که گفت : زمان تمام شد . خیلی خوشحال شدم و با خواندن پیامی به صحبتهایم پایان دادم ، باورم نمی شد که اینقدر که من فکر می کردم سخت نباشد ، تازه دلنشین و شیرین هم بود ، صدای تشویقها چه موسیقی دلپذیری را می نواخت ، چه احساس تازه ای در من جان گرفت ، کنگره تو را سپاس که در سایه تو من چنین احساسات آسمانی را تجربه می کنم . تک تک مشارکتها را با عشق گوش می کردم و از همه آنها آموزش می گرفتم . با مشارکت راهنمای عزیزم ، اشک در چشمانم حلقه زد .

موقع دعای پایان جلسه ، واقعا نمی دانستم چه دعایی کنم بهتر از این که بودن در کنگره را از دست ندهم .

کنگره 60 عزیزم !  از این که به من فرصت خدمتگزاری دادی از تو و نگهبان و دبیر جلسه و همه خدمتگزارانت سپاسگزارم

امیدوارم همه آنهایی که به دنبال حال خوش هستند ، کنگره را بیابند .


برچسب‌ها: کنگره60, درمان, رهایی, فرق نگاه, برگرفته ها

تاريخ : چهارشنبه 1392/01/21 | 19:7 | نویسنده : همسفر اکرم |